دریافتن الگوی تغییرات به جای تمرکز بر وقایع (قسمت دوم)

تمرکز بر وقایع، یکی از موانع یادگیری و تفکر سیستمی است. ما زندگی را به صورت مجموعه ای از اتفاقات می دانیم و برای هر اتفاق نیز یک دلیل روشن و واضح ارائه می نماییم. ما معمولا عادت داریم فقط تغییرات ناگهانی محیط و سیستم را درک نماییم واز درک تغییرات تدریجی عاجزیم. نکته مهم این است که امروزه  اصلی ترین تهدیدها که متوجه بقاء سازمانها و جوامع هستند، نتیجه فرآیندهای آرام و تدریجی هستند و نه وقایع ناگهانی. مسابقه تسلیحاتی، معظلات محیط زیست، عدم کفایت نظام تعلیم و تربیت عمومی و کاهش کیفیت محصولات در مقایسه با محصولات رقبا، همگی عواملی هستند که به صورتی آرام و تدریجی عمل می نمایند.

مثال ۴: به عنوان توضیحی دیگر از صل فوق، گزیده هایی از کتاب «چه کسی پنیرم را جابه جا کرد» ارائه می گردد. در این داستان، پنیر استعاره ای است برای آنچه که می خواهید در زندگی داشته باشید و می تواند شغل خوب، رابطه عاشقانه، پول مالکیت، سلامتی یا آسودگی خاطر باشد. در این داستان، چهار شخصیت وجود دارد که در یک گذر پیچیده (ماز) زندگی می کنند. ماز جایی است که در آن به دنبال خواسته خود می گردید و ممکن است سازمانی باشد که در آن کار می کنید یا خانواده یا جامعه ای باشد که در آن زندگی می کنید. دو تا از این شخصیت ها، موش و دوتای دیگر آدم کوچولو با نام های «هم» و «ها» هستند. این چهار شخصیت در گوشه ای از ماز، یک انبار بزرگ پنیر یافته و مدتها از آن می خوردند. پس از مدتی پنیر موجد در انبار فوق تمام می شود و عکس العمل این چهار شخصیت نسبت به این موضوع، هسته اصلی داستان است. موش ها با نیروی غریزی متوجه کاهش پنیر شده و خود را برای تمام شدن پنیر آماده کرده بودند. بنابراین به محض مواجه شده با عدم وجود پنیر، کفش هایشان را پوشیده و جستجو برای یافتن پنر جدید را آغاز کردند.

چه کسی پنیرم را جابجا کرد

اما عملکرد آدم کوچولوها متفات است. آنها اصلا توجهی ب کاهش پنیر نداشتند و فکر می کردند برای ابد پنیر دارند. به عبارت دیگر آنها متوجه تغییرات تدریجی محیط و سیستم نشده بودند. مدتی طول کشید تا باور کنند که پنیر تمام شده است. آنها یکدیگر را به خاطر وضعیت پیش آمده، ملامت می کردند.! «هم» دچار افسردگی شد و همانجا گرسنه منتظر معجزه ماند. اما «ها» به راه افتاد. بخش اصلی داستان، تفکرات و رفتار «ها» در مسیر جستجوی چنیر است. «ها» فهمید که پنیر موجود در انبار در حال کاهش بوده است و اگر می خواست،  می توانست آنچه که در حال وقوع است ببیند؛ ولی نخواسته بود. او فهمید که اگر آنچه را که داشت اتفاق می افتاد، میدید و اگر تغییر را پیش بینی کرده یود، این چنین تغییر او را غافلگیر و شگفت زده نمی کرد. چه بخواهیم و چه نخواهیم، تغییرات همواره رخ می دهند و این طبیعی است. تغییر فقط زمانی می تواند شما را شگفت زده کند که انتظارش را نداشته باشید و دنبال آن هم نباشید. بنابراین توصیه می کند که به طور مداوم، پنیر را بو کنید تا از زمان کهنه شدن پنیر خبردار شوید. توجه به موقع به تغییرات کوچک به شما کمک خواهد کرد تا خود را با تغییرات بزرگی که در راه هستند، سازگار کنید.

«ها» بالاخره انبار جدیدی از پنیر یافت. انا این بار می دانست که اگر بیش از حد احساس راحتی کند، خیلی آسان به همان جای اول خواهد لغزید. هر روز ایستگاه پنیر را بازبینی می کرد تا شرایط این پنیر چگونه است. تصمیم گرفته بود نگذارد از تغییر غیر منتظره غافل شود. در حالی که هنوز ذخیره بزرگی از پنیر داشت، اغلب وارد ماز می شد و حوزه های جدیدی را کشف می کرد تا با آنچه که در اطرافش رخ می دهد در تماس باشد. می دانست که برای داشتن امنیت بیشتر باید از گزینه های واقعی اش آگاهی داشته باشد نه اینکه خودش را در منطقه آسایش خود حبس کند.

برای مطالعه متن کامل داستان، می توانید به کتاب «چه کسی چنیرم را جابجا کرد» مراجعه کنید.

پایان قسمت دوم

0 پاسخ ها

نظر بدهید

مایل به ملحق شدن به بحث هستید ؟
تمایل به کمک

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *